سلام به همه دوستان... البته اگه دوستی مونده باشه... یک روز از حظور گرم شما اینجا وبلاگ یخ داغ بر پا بود... ما هم در این جرگه با شما بودیم... ولی انسانها زود هم دیگه رو فراموش می کنند... ما هم کم کم گم شدیم... توی گذشت زمان محو شدیم... یه بخار گرمی توی هوای سرد روزگار بودیم و محو شدیم... آتشی بودیم که خاموش شدیم... روزی یخ داغی بودیم... ولی سرد شدیم... البته اگه کسی هنوز صدا کنه می تونه ما رو یخ سرد صدا کنه... آری... یخ داغی بودیم و صد حیف که بس سرد شدیم...
***
خاطره ای به نام:
فی سبیل الله
در زیر سایه ی درختی جامه ی سپیدم را می تکانم... هم نوا با سایرین سلام می دهم... قدم در راه می گذارم... تا رسیدن به عمق آسمان راهی نمانده... من هم آسمانی می شوم... اولین بار که چشمم به جمال پرده ی سنگین عشق می افتد٬ نا خواسته شبنمی از گوهرین وجودم سر چشمه می گیرد و زلال آرزوها٬ لطافت و سرخی گذشته را از زیر مشتی خاکستر که کوله بار سفرم را پر کرده است٬ بیرون می آورد... یک لحظه وجودم پر ز خالی هاست٬ آن لحظه که صورتم را به خاک می مالم و سیرتم را به افلاک... بر گرد چندی سنگ می گردم٬ ابتدا و انتهای من دست خداست... و در پشت خاک پاک خلیل الله به رستگاری می شتابم... از مقام صفی الله هفت بار بین الجبلین را طی میکنم تا به منزلگاه جده رسم... آنجا که کوتاهی آمال و تقصیر آرزوهاست... هفت بار دیگر باید گشت... بر گرد مولود گاه ولی الله... و باز هم حی علی خیر العمل به مانند پیش... این بار شانه ی راستم به سوی قبلگاه مسلمین است...بر رکن یمانی٬ درب مخصوص ام اباالحسنین٬ نامم را حک می کنم... در هجر ذبیح الله٬ در زیر ناودان طلایی رنگ٬ برای باریدن باران رحمت٬ هوای خود را قربانی می دهم ... در مستجار به گفتگویی دیگر با خدا می روم... در زیر باب الرحمه ایستاده ام... شاید اینجا بسته است... اما به یقین درب بیت العتیق باز است... من در پشت سیاه پرده ی سپیدم٬ خود را درون منزلگه معبود می بینم٬ اینجا ملتزم است٬ آنجا که تکثیر آرزوهاست...
از هر طرف فشاری بر من وارد است... جایگاه سنگین زیر پای سرباز را محکم گرفته ام... شاید تا بیعت با خدا چند لحظه فاصله است... چشمم به سیاهی می گراید... روحم به پرواز... یک لحظه به جای بیعت٬ بوسه بر یدالله میزنم... آری... باالاخره حجرالاسود را بوسیدم...
سلام به همه عزیزان... با تبریک این ایام خجسته... شرمنده که نبودم... ولی دیگه اومدم که حسابی شروع کنم... در راستای اینکه این وبلاگ یه وبلاگ ادبی-طنز هست... ما گفتیم که یه مطلب ادبی-طنز بذاریم... جاتون خالی... این داماد ما ۴۰ سالگی شو جشن گرفته بود... پسرش که ۱۰ سالشه یه شعر محاوره ای برای این باباش گفته بود که با توجه به سنش شعر خیلی زیبایی بود... گفتیم بذاریم بد نیست... این داماد ما البته یکی دو ماهی هست که لاغر تر شده... ولی خب با توجه به اینکه رستوران داره یه مقدار چاقی براش طبیعی هست... کیک این بنده خدا رو هم شبیه همبرگر درست کرده بودند... خلاصه کنم... شعر این بچه آبجی ما میخواد بگه من هر چی به بابام میگم اون از غذا حرف میزنه... خودتون بخونید و قضاوت کنید...
من میگم حالم گرفته
تو میگی به به به کوفته
من میگم زندگی زیباست
تو میگی عین مرباست
من میگم روزنامه سقفی
تو میگی بستنی برفی
من میگم بریم تو کوچه
تو میگی بخور آلوچه
من میگم حالت چطوره
تو میگی انگاری ظهره
من میگم وقت چه کاره
تو میگی وقت ناهاره
من میگم چه قدر قشنگی
تو میگی گوجه فرنگی
من میگم شکم آوردی
تو میگی کلوچه خوردی؟
من میگم کفشم گشاده
تو میگی تخمه بوداده
من میگم پختم ز گرما
تو میگی حلیم بفرما
من میگم حالت خرابه؟
تو میگی خربزه آبه
من میگم دارم به تو شک
تو میگی بخور لواشک
من میگم خدا نگهدار
تو میگی یه لقمه بردار
من میگم شدی دیوونه؟
تو میگی خدا می دونه!!!

