سلام به تمام عزیزان... امروز اولین سالگرد و در واقع تولد وبلاگ هست... این آپ رو تا چند روز دیگه کامل می کنم و به مناسبت این روز یه آپ ویژه در راه است... منتظر باشید با ویژه آپی از وبلاگ یخ داغ...
سلام به همه دوستان... البته اگه دوستی مونده باشه... یک روز از حظور گرم شما اینجا وبلاگ یخ داغ بر پا بود... ما هم در این جرگه با شما بودیم... ولی انسانها زود هم دیگه رو فراموش می کنند... ما هم کم کم گم شدیم... توی گذشت زمان محو شدیم... یه بخار گرمی توی هوای سرد روزگار بودیم و محو شدیم... آتشی بودیم که خاموش شدیم... روزی یخ داغی بودیم... ولی سرد شدیم... البته اگه کسی هنوز صدا کنه می تونه ما رو یخ سرد صدا کنه... آری... یخ داغی بودیم و صد حیف که بس سرد شدیم...
***
خاطره ای به نام:
فی سبیل الله
در زیر سایه ی درختی جامه ی سپیدم را می تکانم... هم نوا با سایرین سلام می دهم... قدم در راه می گذارم... تا رسیدن به عمق آسمان راهی نمانده... من هم آسمانی می شوم... اولین بار که چشمم به جمال پرده ی سنگین عشق می افتد٬ نا خواسته شبنمی از گوهرین وجودم سر چشمه می گیرد و زلال آرزوها٬ لطافت و سرخی گذشته را از زیر مشتی خاکستر که کوله بار سفرم را پر کرده است٬ بیرون می آورد... یک لحظه وجودم پر ز خالی هاست٬ آن لحظه که صورتم را به خاک می مالم و سیرتم را به افلاک... بر گرد چندی سنگ می گردم٬ ابتدا و انتهای من دست خداست... و در پشت خاک پاک خلیل الله به رستگاری می شتابم... از مقام صفی الله هفت بار بین الجبلین را طی میکنم تا به منزلگاه جده رسم... آنجا که کوتاهی آمال و تقصیر آرزوهاست... هفت بار دیگر باید گشت... بر گرد مولود گاه ولی الله... و باز هم حی علی خیر العمل به مانند پیش... این بار شانه ی راستم به سوی قبلگاه مسلمین است...بر رکن یمانی٬ درب مخصوص ام اباالحسنین٬ نامم را حک می کنم... در هجر ذبیح الله٬ در زیر ناودان طلایی رنگ٬ برای باریدن باران رحمت٬ هوای خود را قربانی می دهم ... در مستجار به گفتگویی دیگر با خدا می روم... در زیر باب الرحمه ایستاده ام... شاید اینجا بسته است... اما به یقین درب بیت العتیق باز است... من در پشت سیاه پرده ی سپیدم٬ خود را درون منزلگه معبود می بینم٬ اینجا ملتزم است٬ آنجا که تکثیر آرزوهاست...
از هر طرف فشاری بر من وارد است... جایگاه سنگین زیر پای سرباز را محکم گرفته ام... شاید تا بیعت با خدا چند لحظه فاصله است... چشمم به سیاهی می گراید... روحم به پرواز... یک لحظه به جای بیعت٬ بوسه بر یدالله میزنم... آری... باالاخره حجرالاسود را بوسیدم...
سلام به همه عزیزان... با تبریک این ایام خجسته... شرمنده که نبودم... ولی دیگه اومدم که حسابی شروع کنم... در راستای اینکه این وبلاگ یه وبلاگ ادبی-طنز هست... ما گفتیم که یه مطلب ادبی-طنز بذاریم... جاتون خالی... این داماد ما ۴۰ سالگی شو جشن گرفته بود... پسرش که ۱۰ سالشه یه شعر محاوره ای برای این باباش گفته بود که با توجه به سنش شعر خیلی زیبایی بود... گفتیم بذاریم بد نیست... این داماد ما البته یکی دو ماهی هست که لاغر تر شده... ولی خب با توجه به اینکه رستوران داره یه مقدار چاقی براش طبیعی هست... کیک این بنده خدا رو هم شبیه همبرگر درست کرده بودند... خلاصه کنم... شعر این بچه آبجی ما میخواد بگه من هر چی به بابام میگم اون از غذا حرف میزنه... خودتون بخونید و قضاوت کنید...
من میگم حالم گرفته
تو میگی به به به کوفته
من میگم زندگی زیباست
تو میگی عین مرباست
من میگم روزنامه سقفی
تو میگی بستنی برفی
من میگم بریم تو کوچه
تو میگی بخور آلوچه
من میگم حالت چطوره
تو میگی انگاری ظهره
من میگم وقت چه کاره
تو میگی وقت ناهاره
من میگم چه قدر قشنگی
تو میگی گوجه فرنگی
من میگم شکم آوردی
تو میگی کلوچه خوردی؟
من میگم کفشم گشاده
تو میگی تخمه بوداده
من میگم پختم ز گرما
تو میگی حلیم بفرما
من میگم حالت خرابه؟
تو میگی خربزه آبه
من میگم دارم به تو شک
تو میگی بخور لواشک
من میگم خدا نگهدار
تو میگی یه لقمه بردار
من میگم شدی دیوونه؟
تو میگی خدا می دونه!!!
opening soon!!!!
سلام به همه ی دوستان گرامی... به زودی وبلاگ رو با تمام قوا شروع می کنم... بعد از گرفتاری کنکور با اجازه جمع عازم دیار حرم معبود خود و رسول (ص) گرامیش و امامان (ع) بزرگوارش و فاطمه اش (س) هستم... انشاالله بعد از سفر به دیار عشق باز هم دست به قلم خواهم شد...
در ضمن از این به بعد پسر عموم امیر (اسمش امیر محمد بود) نمیاد... واسه همین خودمون به تنهایی آپ می کنیم... و البته نه با نام مهدی فقط٬ بلکه با اسم کاملم یعنی امیر مهدی...
به زودی میام... التماس دعا... مهدی
آقا یا خانوم ............. چرا نوشتی بی وفا؟
کی هستین شما؟ لا اقل یه آدرسی چیزی
می گذاشتین بد نبود!
سلام به همه دوستان عزیز و مهربان خودم. دیروز روز معلم بود. امیدوارم که همیشه و همه روزتون شاد و پر برکت باشه. و برای روز معلم یک چند خط شعری آماده کردم که اولیم شعر زندگی من هست. البته عرض کنم که اون موقع من کلاس پنجم بودم و ۱۲ ساله و این شعر رو در روز معلم در وصف معلم عزیزم جناب آقای حاج حسینی عزیز گفتم که امیدوارم همتون خوشتون بیاد. البته شعرش بارها ویرایش شده تا به اینجا رسیده و زیبا در اومده اما بیشتر قالب آوایی عوض شده و تقریبا اسکلت معنایی همون هست. امید وارم لذت ببرید.
***
ای معلم عزیز و مهربان ای معلم بهترین های جهان
ای معلم غریق دریاها ای ای معلم حریق سرماها
بی تو شادابی ندارد زندگی بی تو باشد زندگی ها مردگی
بی تو دیگر عمر ها بیهوده است زندگانی ها ز چه پر بوده است؟
مهر تو سرخ رنگی قلبم بود عصبـانی های تو پـنـدم بود
مهر تو آئینه های من بود معلم راه تو اندرزهای من بود
عشق من نسبت به تو دنیا شد است وسعتی چون بی کران دریا شد است
عشق مهدی بر تو چون ابرازهاست «بـی تـو اما گفتنـــی هــا رازهـاست»
روز معلم مبارک اردیبهشت ماه یکهزار و سیصدو هشتاد
۲/۸۰
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به ثمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد




سلام به همه دوستان عزیز خودم. بالاخره ما تعطیل شدیم و رنگ نت رو دیدیم. این علم عجب پیشرفتی کرده ها؟ دو روز نبودیم همه چیز یه طور دیگه شده. خلاصه ۲ روز تعطیلیم. یه امروز و یه فردا دوباره از دوم باید بریم سر درس ها. در راستای اینکه امیر خیلی وقته بی خیال نت شده و عدم آپ طنز تو وبلاگ کاملا محسوسه و از طرفی هم بنده هنوز شعری در رابطه با نوروز ننوشتم آخرین آپ سال رو به صورت طنز می نویسم اون هم در رابطه با شرایط خودم.
وقتی نگاه می کنم باور نمی کنم به همین زودی ۶ ماه از تاسیس این وبلاگ گذشت. چقدر سرعت دنیا زیاده و هر روز و هر ماه و هر سال هم شتابش بیشتر و بیشتر میشه. به هر حال امید وارم سال خوبی رو به پایان رسونده باشید و سال آینده رو به بهترین شکل ممکن شروع کنید. خدا حافظ همگی شما تا سال دیگه ![]()
و حالا اینکه...
چرا ما در کنکور قبول نمی شویم؟

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا 15 روز میشود.پس 126 در روز باقی میماند.
5) طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند.
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!
سلام به همه دوستان عزیز... من دوباره پیدام شد... امروز یه روز خاص برای من هست... نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم... بگذریم... برید پایین تا بفهمید...
***
۱۲ بهمن بود... روز ورود امام به میهن... هوا سرد بود... همه جا داشت برف می اومد...امسال اولین سال بعد از فوت امام بود که مردم دهه ی فجر رو آغاز می کردند... مردم در عین سرمای هوا همه تو بهشت زهرا بودن... در کنار حرم امام... اولین جایی که امام بعد از ورودش به ایران رفت همین جا بود... بهشت زهرا... و به خاطر همین موضوع مردم دهه ی فجر رو تو بهشت زهرا آغاز می کردند... ولی این بار دیگه امام نبود...
مردم ما تازه داشتند رنگ آرامشو میدیدند... بیشتر از یکسال بود که از جنگ می گذشت...
هوا هنوز هم سرد تر می شد و بر سرعت برف افزوده می شد... در این بین خانواده ی کوچکی فارغ از همه مسائل تو حال و هوای خودشون بودند... فضای بیمارستان مدائن تهران اونقدر گرم بود که سرما به آدم هاش نفوذ نکنه... عقربه های ساعت نشان می داد که از ۱۱ گذشتیم... شاید چند دقیقه... و...
کودک نگران بود... نگران از اتفاقی که می خواست براش پیش بیاد... نمی دونست که باید چیکار کنه... خدا ندایی برای کودک فرستاد... برو بنده من... فقط مواظب باش... این جایی که میری جای کم خطری نیست... آدماش خطرناک هستند... به همشون نمیشه اعتماد کرد... اما جای تو امن هست... مراقب های تو یکی از بهترین های دنیا اند... فقط به اونها می تونی اعتماد کنی... کودک هنوز گریه میکرد... دیگه وقتی نبود... ساعت از ۱۱ گذشته بود و موقع اون بود که کودک عالم پاکی رو بذاره و به دنیایی پر از سختی ها و مسائل و مشکلات مختلف بیاد...
خیابون هنوز هم برف می اومد... شاید قبل از اینکه پرستار بیاد بیرون و به آقای خونه از سلامت مادر و فرزند اون خبر بده صدای گریه کودک این مطلب رو به اعضای خانوادش فهموند... بعله خانوادش... جایی که باید تا آخر عمر اونجا زندگی کنه...
- مبارکه خانوم... پسرتون به دنیا اومد...
همه اعضای خانواده شاد بودند... خوشحال از تولد نوزادی جدید... اما کودک دلش هنوز با دنیای قبل خودش بود... جایی که همه پاک و معصوم بودند... حفظ عصمت در این دنیا کار مشکلی هست... کودک این را می دانست...
پنج شنبه ۱۲ بهمن ماه ۱۳۶۸ ساعت ۱۱ صبح مصادف با ۱ فوریه ۱۹۹۰ میلادی و برابر ۵ رجب ۱۴۱۰ هجری قمری... اولین شب جمعه ماه رجب بود... لیله الرقائب...
پدر مادر و همه خوشحال بودند... از نوزاد تازه به دنیا اومده... همه شاد و خوش حال بودند... ولی مهدی هنوز هم گریه می کرد...
از بهر چه محزون تو روی بد سفری نیست
این راه جهان جبر بود کم گذری نیست
ره جبر بود راهروی در نظر توست
نیکی و بدی هرچه کنی بی ثمری نیست
با گریه همی راه دگر خواست چو کودک
گفتا به سلامت برو راه دگری نیست
گفتم ز تو معصوم شدم ره ز بدی هاست
گفتا که به من پاک سرشتی هنری نیست
گر ره به سلامت بروی راه خدایی است
جز این ز تو دیگر به خدا چون اثری نیست
گفتا که امیدت به خدا باشد و ره رو
هرچند که این دیر بر خوش گذری نیست
گفتم به بهانه اگر و گفت به من زود
دیگر برو زین جا که وقت اگری نیست
این جمله به مهـــــدی همه گفتا دم آخر
این ره که تو می روی ره کم خطری نیست
***
۱۲ بهمن ۱۳۸۶ هستیم... یکسال گذشت... از چی؟ تولد؟ نه از فوت یکی از عزیز ترین هام... آره... مادر بزرگم... کسی که از همه بیشتر تو دنیا دوستش داشتم... ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۲ من فهمیدم... اما ظاهرا ساعت ۱۱ فوت کرده بود... آره ساعت ۱۱ فوت کرد... همو لحظه که عزیز ترینش داشت به دنیا می اومد... اونم فوت کرد...
چون سخن آمد زبان مادر نوشت
بر بلندای جهان مادر نوشت
نام مادر بر فلک هر روز و شب
از ازل تا این زمان مادر نوشت
چون قلم نتوان که نامش را کشید
نام او جوهر فشان مادر نوشت
در جواب ظلم تو نیکی کند
در ستم ها مهربان مادر نوشت
پس چو تو نیکی کنی مادر چه کرد؟
نیکی ات با خون به جان مادر نوشت
عشق مادر جز ز مادر نی شود
عشق بی منت عیان مادر نوشت
غم میان شادی اش بنهفته است
نام او در این میان مادر نوشت
غم گسار و غم کش و غم خوار من
هم غم غم هایمان مادر نوشت
نام مادر مهر دلها بایدش
مهر تقدیر این چنان مادر نوشت
در ثنای مادرش مهـــــدی کنون
از زمین تا آسمان مادر نوشت
***
امروز ۱۸ سالم تمام شد... روز تولدمه... تولد ۱۸ سالگی همیشه یاد آدم می مونه... چون ۱۸ سالگی سن قانونیه... برای همین یکی از ویژه ترین تولد هاست که دیگه آدم از زیر ولایت پدرش در می آد... اما من چی؟ امروز که روز تولدمه مشکی پوشیدم... برای مامان بزرگم... نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم... آخه مامان بزرگمو خیلی دوست داشتم...
***
پ ن: این آپ ممکنه کامل تر بشه آخه وقت نداشتم دارم میرم بهشت زهرا... احتمالا شعر اولی کامل تر و ویرایش میشه... چون شعر اول هنوز ویرایش نشده... (مطن حم حمینطور اگه قلت املایی داشط شرمندح)فعلا...
این الطالب بدم المقتول بکربلاء
***
سلام به همه دوستان عزیز. مدت ها بود که خبری از من نبود و کلی وقت بود که وبلاگ هم خوابیده بود. آخه درس ها زیادی سنگینه. یادش بخیر روزای اول با ذوق و شوق می اومدم یوهو چند تا آپ با هم می کردم. بگذریم. امروز انشاالله سعی می کنم پیش تک تک شما هم بیام. درس ها زیاد هست و دیگه چی کار کنیم؟ دعا کنید لا اقل کنکور اون چیزی رو که می خوام قبول بشم. این شعر پایین رو هم من سال پیش نوشتم. 30 دیماه 1385. برای همین امروز که سالگرد شعر بود اومدم که وبلاگ رو آپ کنم. اون روز 30 دی برابر 30 ذی الحجه 1427 هم بود. و شب اول محرم پارسال بود که من شعر رو نوشتم. امید وارم که خوشتون بیاد
.شهادت سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین و یاران وفادارشون رو به همه شیعیان جهان و محبین آن حضرت و شما دوستان عزیز تسلیت عرض می کنم.
***
السلام و علی الحسین(ع
)و علی علی بن الحسین(ع)
و علی اولاد الحسین(ع)
و علی اصحاب الحسین(ع)
و علی العباس(ع) اخا الحسین(ع)
***
ما غصه دار عشقیم اشکی به آه کردیم
در نهضت حسینی زین غیرت حسینی
سوزد جگر چو اشکی در قتلگاه کردیم
او شیر مرتضی(ع) بود فرزند مصطفی(ص) بود
زین غصه ی حسینی(ع)گویی تباه کردیم
از اشک سرخ دیده از حلق رگ بریده
اشکی به یاد زینب(س) زین بوسه گاه کردیم
از هیبت اقاقی شد تکسوار ساقی
از سوز فرق عباس(ع) عالم سیاه کردیم
از قاسم(ع) بنامش در چهره ی جوانش
دیدم علی اکبر(ع) پشتی به ماه کردیم
از زینت عبادت(ع) از نسل او امامت
شکر خدای گفتیم در سجده گاه کردیم
از همسرش ربابش(س) کلثوم در عذابش(س)
یادی کن از برادر زین عبدالله(ع) کردیم
از دختر سه ساله(س) از خون سرخ لاله(ع)
از حلق پاره پاره فریاد واه کردیم
زین مردم سپاهش در لشگر جهادش
از جان خود گذشته آنجا نگاه کردیم
در شام آن غریبان از امت شهیدان
فانوس عشق روشن آن را به راه کردیم
مهـــــدی ز دیده تر شد عالم برش به سر شد
در وادی محرم یادی ز شاه(ع) کردیم
***

خب امید وارم اینبار جبران بشه. ما از فرصت استفاده می کنیم تا مهدی سرش مثلا تو درسه یه آپ طنز بکنیم دوباره که دوستان خواسته بودند. فعلا اومدیم رو دور بیرون هم نمیریم.
.
آیا می دانید که...
۱...چرا ناپلئون هميشه از کمر بند قرمز استفاده ميکرده و اين که حکمت کمربند ناپلئون چيست ، اين سوال براي خيليها پيش آمده و جواب آن فقط يک جمله است : از کمربند قرمز استفاده ميکرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري کند !
۲...چرا روي آدرس اينترنت به جاي يک دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون کار از محکمکاري عيب نميکنه!
۳...چرا مار نميتواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد که براي خداحافظي تکان دهد!
۴...براي قطع جريان برق چه بايد کرد؟ بايد قبض آنرا پرداخت نکرد!
۵...آخرين دنداني که در دهان ديده ميشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي!
۶...چطور ميشود چهارنفر زير يک چتر بهايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين کار را انجام دهند!
۷...اگر سر پرگار گيج برود چه ميکشد؟ بيضي!
۸...اگر کسي قلبش ايستاده بود چه ميکنيد؟ برايش صندلي ميگذاريم!
۹…چرا لکلک موقع خواب يک پايش را بالا ميگيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، ميافتد!
۱۰...چرا دود از دودکش بالا ميرود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد!
۱۱...شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چيه؟ هر دوتا رو دير کشيدن بيرون!
۱۲...چرا دو دوتا ميشود پنج تا؟ چون علم پيشرفت کرده!
۱۳...فرق باطري با مادرزن چيست؟ باطري اقلا يک قطب مثبت داره ولي مادرزن هيچ چيز مثبتي نداره!
۱۴...فرق دیگر باطری با مادر شوهر چیه؟ باطری تنها یک قطب منفی داره ولی مادر شوهر کلا قطب منفیه!!!
۱۵...خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينکه اگه با آب نرفت پايين با پيچگوشتي بره!
۱۶...اگه يه نقطه آبي روي ديوار ديديد که حرکت ميکند چيست؟ مورچهاي است که شلوارلي پوشيده!
۱۷...چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نميشه؟ براي اينکه ته دمش «گره» داره!
۱۸...اشتباهی که برای نابودی هم نوعان کشف شد چیست؟ ازدواج!
۱۹...اختراعي که براي جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق!!!
۲۰... اون هایی که میان تو یک وبلاگ کاملا حرفه ای و نظری نمی دن چه جور آدم هایی هستن؟ اونهایی که سوادی برای خوندن و نوشتن ندارند!
سلام به همه دوستان عزیز... یه چند روزی کیبوردمون خراب شد کامپیوتر کلا تعطیل شد... بعد اینقدر کلاس و مدرسه و آموزشگاه و درس و اینا ریخته رو سرم که وقت سر خاروندن هم ندارم... بگذریم... هفته پیش شاعر عزیز و گرانقدرمون یعنی قیصر امین پور در گذشت... چند روز پیش هم که شهادت امام جعفر صادق (ع) موسس مذهب جعفری بود... این روزها و این غم ها رو به شما تسلیت میگم و آرزوی شادی بسیار برای همتون دارم...
***
I
قیصر امینپور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .
در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.
در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.
در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مىآید که شاعر در این منظومه 28 صفحهاى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مىگیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مىشود. »
"آینه هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امینپور را بازتاب مىدهد؛ در این مرحله امینپور به درک روشنترى از شعر و ادبیات مىرسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشهاى مىدهد که در ساختارى نو عرضه مىشود. آینه هاى ناگهان، امینپور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مىکند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مىشود.
در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امینپور با عنوان "آینه هاى ناگهان 2"منتشر مىشود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتابهاى درسى به عنوان نمونه هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مىآید.
در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه هایى مىشود که زمزمه لبهاى پیر و جوان مىگردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امینپور نشان مىدهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مىسپارد که در سال 78 به بازار مىآید. "گلها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امینپور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپهاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبهرو شد.
دکتر قیصر امین پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و هماکنون ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کند وبه کارهاى پژوهشى مشغول است.
اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي

***
|
II |
|
السلام عليک يا جعفر بن محمد الصادق، يابن رسول الله |
|
شهادت امام صادق (ع) موسس مذهب تشیع بر عموم شیعیان تسلیت باد
نام: جعفر (به معنى نهر جارى پرفايده) تاریخ ولادت: یکشنبه ۱۷ ربیع الاول ٬ سال ۸۳ هجری مختصری از زندگی حضرت امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه يا دوشنبه هفدهم ربيع الاول سال 80 هجرى، معروف به سال قحطى، در مدينه ديده به جهان گشود. اما بنا به گفته شيخ مفيد و كلينى، ولادت آن حضرت در سال 83 هجرى اتفاق افتاده است. لكن ابن طلحه روايت نخست را صحيح تر مىداند و ابن خشاب نيز در اين باره گويد: چنان كه ذراع براى ما نقل كرده، روايت نخست، سال 80 هجرى، صحيح است. وفات آن امام (ع) در دوشنبه روزى از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روايتى نيمه ماه رجب سال 148 هجرى روى داده است. با اين حساب مىتوان عمر آن حضرت را 68 يا 65 سال گفت كه از اين مقدار 12 سال و چند روزى و يا 15 سال با جدش امام زين العابدين (ع) معاصر بوده و 19 سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زيسته است كه همين مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار مىآيد و نيز بقيه مدتى است كه سلطنت هشام بن عبد الملك، و خلافت وليد بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد عبد الملك، ملقب به ناقص، ابراهيم بن وليد و مروان بن محمد ادامه داشته است .كنيه مادر امام (ع) را ام فروه گفته اند. برخى نيز كنيه او را ام القاسم نوشته و اسم او را قريبه يا فاطمه ذكر كردهاند .كنيه آن حضرت ابو عبد الله بوده است و اين كنيه از ديگر كنيه هاى وى معروفتر و مشهورتر است. محمد بن طلحه گويد: برخى كنيه آن حضرت را ابو اسماعيل دانسته اند. ابن شهر آشوب نيز در كتاب مناقب مىگويد: آن حضرت مكنى به ابو عبد الله و ابو اسماعيل و كنيه خاص وى ابو موسى بوده است .
*** III امام صادق (ع) با تربیت شاگرد های فراوان در زمان خود جنگ سردی را علیه حکومت عباسی آغاز کرد... ایشان راه پدر را در گسترش علم و فرهنگ اسلامی ادامه دادند و موسس مذهب شیعه جعفری نیز بودند...
من مکتب بی مذهب٬ بر باد نخواهم چون مکتب بی مذهب٬ آباد نخواهم
دوزخ و بهشتی نه٬ احمدی سرشتیم آل او بهشت من٬ و شداد نخواهم
مکتب به رسول الله٬ مذهب علوی ام شیعه جعفری غیرش٬ من شاد نخواهم
رو سوی خدا کردم٬ گفتا ز کجایی؟ گفتم که جز از عترت٬ امداد نخواهم
این مذهب و غیر از این٬ اسلام مباشد غیر از تو چه خواهم من؟ فریاد نخواهم
آرزوی دل باشد٬ در شهر مدینه جز فکر تو هر لحظه٬ در یاد نخواهم
در مکتب دیگر چون٬ ارباب ندیدیم باشد که دل خود را٬ آزاد نخواهم
مهـــــدی به چنین مکتب٬ مذهب علوی بود غیر جعفر صادق (ع)٬ استاد نخواهم
|
سلام به همه دوستان گل... خوبین همه؟؟؟ متن زیر رو بخونین... واقعا خجالت داره... چرا ما باید این قدر کوتاهی کنیم و دیر تر از بقیه از ارزش های ملیمون حمایت کنیم؟؟؟
***
I
اول از همه یک تسلیت باید به تمامی اهالی شعر و ادب عرض کنم...
قیصر امین پور شاعر معاصر عزیز کشورمون دیروز در گذشت... من خودم امروز فهمیدم و خیلی ناراحت شدم... انشاالله به همه دوستان قول میدم هفته دیگه از ایشون بنویسم... پس چیز زیادی نمی گم و اصل مطلب رو می ذارم هفته دیگه...
امروز هم تشییع جنازه این شاعر عزیز بود... امشب احتمالا سخت ترین شب زندگی ایشونه... شب اول قدر که تمام امامان معصوم (ع) ما نیز که مظهر پاکی و طهارت اند از این شب به سختی فراوان یاد می کنند و مومنان را سفارش می کنند در این شب برای مومنان دیگر نماز وحشت بخونین تا برای شما هم بخونن... خوندنش هم خیلی ساده هست... نیت نماز وحشت برای قیصر امین پور هست... دو رکعت که در رکعت اول بعد از حمد آیه الکرسی و در رکعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره قدر... بعد از نماز هم بگید: الهم صل علی محمد و آل محمد وبعث ثوابها الی قبر قیصر امین پور... به همین سادگی...
***
II
دولت های سه کشور ترکیه، افغانستان و مصر بودجه ای را به برگزاری مراسم هشتصدمین سال تولد جلال الدین محمد مولانا شاعر و عارف برجسته ایرانی اختصاص داده و از سوی سازمان یونسکو به عنوان برگزارکنندگان سال مولوی به رسمیت شناخته شده اند.
ترکیه در برنامههایی که به مناسبت سال جهانی مولانا برگزار کردهاست، تلاش کردهاست که مولانا را به عنوان یک چهره فرهنگی کشور خود به دنیا معرفی کند و این در صورتی است که وی به قول دکتر میرجلالالدین کزازی: "بزرگداشت مولانا را توسط دوستانمان در ترکيه به فال نيک مي گيريم، اما نبايد فراموش کنيم که اين بزرگ مرد ادبيات جهان، نخست به ما (ایرانیان) تعلق دارد و سپس به ديگران. نبايد کوتاهي کنيم.""[۶] وی همچنین در مثنوی معنوی سفارش به سخن گفتن به پارسی کردهاست:
| پارسی گو گرچه تازی خوشتر است | عشق را خود صد زبان دیگر است |
بگذریم... بالاخره ایران هم یادش اومد که یه همایش بگیره تا کمی از فرهنگمون حمایت کنه... خلاصه این هفته یک بزرگ داشت برای مولوی گرفتن و از این شاعر گران قدر تقدیر شد...
ما هم گفتیم که این بار کمی از این شاعر و عارف عزیز بنویسیم... واقعا شعرای ایران زمین علاوه بر اینکه شاعر بزرگی بودند عارف بزرگی نیز بودند... و اینو میشه از اشعار عرفانیشون فهمید...
مولانا ابتدای مثنوی شمس را با شعر زیبای نی نامه آغاز کرد:
بشنو از نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
واقعا معارفی که در بتن شعر های اوست غیر قابل توصیف است... مناظره حضرت موسی (ع) با چوپانی که خدا را عبادت می کرد و حضرت به سبک عبادت وی اعتراض کرد... پس خدا به حضرت موسی (ع) گفت که بگذار او به سبک خود ما را عبادت کند... که بیت آخر این شعر زیبا نیز تبدیل به ضرب المثلی شده که هنوز هم در میان مردم رواج دارد:
هیچ ترتیب و آدابی مجوی
هر چه می خواهد دل تنگت بگوی
***
III
مولانا در سال ۶۰۴ قمری در بلخ زاده شد، چون محمد خوارزمشاه با مشایخ از راه کم لطفی پیش میرفت، پدرش بهاءالدین تاب نیاورده و در سال ۶۰۹ با خانودهاش خراسان را ترک نمود. مدتی در وخش و سمرقند بسر برد. آنگاه از راه بغداد به مکه رفت و پس از نه سال اقامت در الجزیره به دعوت کیقباد سلجوقی که صوفیمشرب بود به قونیه پایتخت سلجوقیان روم رفت.
جلالالدین پس از مرگ پدرش در سال ۶۲۸ قمری، نزد برهانالدین ترمذی که از شاگردان پدرش بود شاگردی کرد و مدتی همنشین شمس تبریزی شد و بالاخره خودش پایهگذار طریقتی شد که مشهور به طریقت مولویه شد. مولانا به سال ۶۷۲ دیده از جهان فرو بست و در همان قونیه دفن شد. آثار وی به بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه شدهاند و در اروپا و امریکا شهرت بسیار دارند.
و در لینک های زیر می تونید زندگی کامل مولوی رو مطالعه کنید و ما اینجا برای اینکه مطلب طولانی نشه و خوانندگان عزیز خسته نشن زندگی اونو کامل نذاشتیم و به صورت لینک در زیر گذاشتیم تا علاقه مندان بتونن اونو مطالعه کنن...
زندگی نامه مولانا 1 زندگی نامه مولانا 2
***
IIIIاز جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم؟
حمله ی دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملائک بال و پر
از ملک هم بایدم جستن ز جو
کلُّ شیئ ٍ هالک الا وجه هوبار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویـــدم انا الیـــه راجعـــون
![]()
یکی از شاهکار های مولانا بیان سیر تکامل آدمی است که آن را در قالب یک مثنوی بیان می کند که در بالا اونو خوندید... و بعد هم شعر خودم که بیشتر شبیه هر چیزی هست جز شعر... ![]()
![]()
این ره چو آغاز بشد چه شکاک می رویم
سوی خدای پاک که فقط پاک می رویم
روح خدایی به خدا باز می رود
جسم گلی را که به تر خاک می رویم
آزاده روح تو ز تن دور بهتر است
غیر از چونین رویم که به ضحاک می رویم
درویش پر عبا و دگر شاه زر قبا است
ما با همان یک کفن ز املاک می رویم
عمر گران تو بس زود عبور بود
با فکر دنیوی که به اهلاک می رویم
مهمل چه گویم سخن از شمس اظهر است
بهر هدف ز مردنی بی باک می رویم
از جمادی و نما٬حیوان سپس بشر
سوی ملائک و سپس ز ادراک می رویم
اهداف مرگ و خلقت مهــــــدی گذر به اوست
با مرگ و خلقتی که به افلاک می رویم
![]()
بچه های گل سلام... اول بگم که یه بار کامل نوشتم... بعد که اومدم آپ کنم یوهو پسوورد خواست و همش کلا پاک شد... منم که این روزا شانس ندارم... یه بار دیگه نوشتم... پریشب٬ شب چهله دوستم بود... مداح گفت شاید مادر پدرش دوست داشتن شمارو برای عروسی پسرشون دعوت کنن... بنده خدا... بگذریم... سعی می کنم بیشتر بیام... گرفتاری درس ها و کارای بیرون... مثلا دانشگاه هم می خواهیم قبول بشیم... چه کنیم دیگه... منتظر نظرات شما هستیم... فعلا...
***
I
«یا ایها الذین آمنو توبوا الى الله توبة نصوحا» سوره تحریم آیه ۸
نصوح مردی بود كه چهره و صدایش مانند زنان لیك شهوت كامل و بیدار بود...
در حمام شهر ، زنان را می شست و كیسه می كشید و از این راه كسب رزق و هوس می كرد و كسی از این داستان خبری نداشت...
بارها خواسته بود از این كار دست بكشد و به درگاه خدا بازگردد و هر بار توبه می کرد عهد و پیمان میشكست و باز هم ادامه می داد...
دختران خسروان را زین طریق
خوش همی مالید و میشست آن عشیق
به نزد پیری از عرفا رفت و از او خواست تا برایش دعا كند...
پیر تبسمی كرد و گفت خداوند توفیق این كار را به تو می دهد...
تا اینكه یك روز دختر پادشاه به حمام آمد...
از قضای روزگار گوهری از دختر حاكم در حمام گم شد...
پس درها را بستند و گفتند كه همه باید عریان شوند و نصوح را از روى احترام مجبور به عریان شدن نكردند...
با این حال خطر آنچنان نزدیك بود كه حد نداشت...
رنگ از روی نصوح رفت و ضعف تمام وجودش را گرفت زیرا خارج از اینكه آبرویش می رفت محكوم به اعدام هم می شد...
آننصوح ازترس شد در خلوتی
روی زرد و لب كبود از خشیتی
پیش چشم خویشتن می دید مرگ
سخت می لرزید بر خود همچو برگ
گوشه ای با خدا خلوت كرد و به عجز و لابه و ناله و درآمد...
ای خداوند بارها برگشتهام
توبه ها و عذرها بشكستهام
ای خدا آن كن كه سزاوار تو است و خلاصه غلط كردم...
در همین حین به نزد او آمدند و گفتند كه همه عریان شدند و گوهر پیدا نشد و باید كه تو هم عریان شوی...
نصوح از حال رفت و روح از تنش خارج شد...
آن گوهر پس از لحظه ای در كف حمام پیدا شد...
نصوح به هوش آمد و همه برای عذر خواهی از او به دستبوسی اش آمدند...
دختر پادشاه هم پیغام فرستاد كه فقط نصوح باید او را بشوید...
اما این بار نصوح عهدی بسته بود و تلخی مرگ را حس كرده بود و قدرت بازگشت به سوی ناپاكی را نداشت...
بسان شیری كه از پستان حیوانی خارج می شود و بازگشتی در او نیست...
نصوح از حمام رفت...
شب تا صبح را به تزرع و ندامت و زاری به درگاه خدای تعالی و بیزاری از گناه می گذراند و صبح تا شب را به كار سخت در بیابان و كوه...
با پای برهنه سنگ بر پشتش حمل می كرد و استغفار می گفت...
توبه ای كردم حقیقت با خدا
نشكنم تا جان شدن از تن جدا
بعد آن محنت كه را بار دگر
پا رود سوی خطر الا كه خَر
2- محسن مخملباف هم یه فیلم به همین اسم (توبه نصوح - 1361) ساخته که البته داستان اون در مورد پیرمردی هست که آدم دروغ گو و کلاه بردار و شیادی بوده که بعد توبه می کنه...
باز آی هر آنچه هستی باز آیگر کافر و گبر و بت پرستی باز آی
این در گه ما در گه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آی
***
II
ماه رمضان ماهی است که شیطان اجازه فریب بندگان را ندارد و در بند است... از این جهت است دوری از گناه بر انسان آسان تر می شود... پس اگر انسان در این ماه گناهی کرد یعنی به آن کار زشت عادت کرده و فریب نفس عماره را خورده و نه شیطان... بدین جهت این ماه را ماه تزکیه نفس خوانند... ماهی که شیطان نیست... بهترین فرصت برای تقویت قوای دینی و نفس لوامه (سرزنش گر) است... پس باید بعد از ماه رمضان سعی بر این کنیم که بر توبه خود استوار باشیم و از لغزش ها دوری کنیم...
دم به دم هر نفسی ذکر به سبوح۱ کنم
نتوانم که صفاتی بر ممدوح۲ کنم
دل من سخت اسیرست خدا می داند
هر چه گویم نتوانم که به مشروح کنم
توبه گویم که دلم باز کنم از گنهم
دل خود را به خدایم همه مفتوح کنم
روح از جسم کـَــنـَــم سوی خدا بفرستم
شاید امشب جسم را هم بتوان روح کنم
رو به قبله به نمازی که شهادت خوانم
دل خود بهر خدایم همه مذبوح۳ کنم
به عبایی کفنم غسل به اشکی بکنم
اشک سرخی که از آن دیده مجروح کنم
به خدا بهر خدا باشد و از دریا نیست
دل خود همسفر کشتی آن نوح کنم
دم به دم مهــــــدی ما بهر خدا توبه گرست
به امیدی که توان توبة ُ النـَصوح کنم
ـــــــــــ توضیحات ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. سبوح: مورد تسبیح قرار گرفته شده(خدا)
۲. ممدوح: مورد مدح و ثنا قرار گرفته شده(خدا)
۳. مذبوح: ذبح شده٬ قربانی
۴. توبة ُ النـَصوح: توبه نصوح٬ توبه حقیقی
***

سلام به همه دوستان عزیزم که تا اینجا ما رو همراهی کردند... خدمت شما عارضم که پست امروز چند بخش داره که براتون میذارم... اگه مقداری طولانی و فاقد ارزش کلامیست به مختصر گویی و مفیدی خودتان ببخشید...
***
I
اول از همه از همه دوستان بابت غیبت چند روزه ام که نتونستم بیام پیش شما عذر خواهی کنم... چند روز پیش دایی بنده به رحمت خدا رفتند... این سومین بار در سال قمری ۱۴۲۸ هست که یکی از نزدیکانم فوت شدند... ابتدا در ۱۲ محرم بود که مادر بزرگم رو از دست دادم... یک ماه پیش هم کلاسی من در دریای خزر غرق شد و باز دوباره تو ماه رمضان دایی ام به رحمت ایزدی پیوست... انشاالله خداوند روح تمامی اموات مومنین و مسلمین مخصوصا بنده ی حقیر را قرین رحمت خود کند... امروز هم هفتم دایی بنده تموم شد و به احترام ایشون گفتم تا هفتم آپ نکنم... بزودی پیش شما هم میام... یه چند روز سرم شلوغ بود دیگه می بخشید ولی تا چند روز دیگه مثل سابق میام پیشتون... فعلا...
***
II
خوب همون طور که دوستان حدس زده بودند جواب ما شهریار بود... وی اوایل با نام بهجت شعر می گفت و بعد برای تخلص خود از حافظ فال گرفت که بعد با نام شهریار به سرودن اشعار ادامه داد...
شهریار به سال ۱۲۸۵ در روستای خشگناب در بخش قرهچمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد. پدرش حاج میر آقا خشگنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیشآمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. بعدها دانشگاه تبریز وی را يکی از پاسداران شعر و ادب ميهن خواند و عنوان استاد افتخاری دانشکده ادبيات تبريز را نیز به وی اعطا نمود شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنهای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)سرود.
شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.
وی بعد ها در ازدواجی که داشت صاحب دو دختر به نامهای شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی شد.
گفته میشود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا میشود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم میگیرند که دختر خود را به خواستگار مرفهتر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان میشود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر میرسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان میرود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر میسراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.
آمــدی جـــانـم بـه قــربانت ولی حالا چـــرا
بی وفا حالا کــه من افتـادهام از پا چـــــرا
نـازنـیـنـــا ما بـه نــاز تو جــوانی دادهایــم
دیـگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چــرا
شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می شود به صورت جدی به شعر روی می آورد و منظومه های زیادی را می سراید. وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمه ملکالشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذری، جز آثار ماندگار این زبانهاست. منظومه حیدربابایه سلام، سروده شده به سال ۱۳۳۳، از مهمترین آثار ادبی ترکی آذری شناخته میشود.
![]()
آيت الله العظمي مرعشي نجفي بارها مي فرمودند شبي توسلي پيدا کردم تا يکي از اولياي خدا را در خواب ببينم . آن شب در عالم خواب , ديدم که در زاويه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا اميرالمومنين (عليه السلام) با جمعي حضور دارند .
حضرت فرمودند : شاعران اهل بيت را بياوريد . ديدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند : شاعران فارسي زبان را نيز بياوريد . آن گاه محتشم و جند تن از شاعران فارسي زبان آمدند . فرمودند : شهريار ما کجاست ؟ شهريار آمد . حضرت خطاب به شهريار فرمودند : شعرت را بخوان ! شهريار اين شعر را خواند :
|
علــي اي هـماي رحـمت تو چه آيتـي خدا را دل اگـر خـدا شـنـاسـي همه در رخ علي بين بــه خــدا كـه در دو عــالـم اثــر از فـنـا نـماند مـگـر اي سهاب رحـمـت تو ببـاري ارنه دوزخ بــرو اي گــداي مسكيـن در خــانه عـلي زن به جـز از عـلي كه گــويد به پسر كه قاتل من به جــز از عــلي كـه آرد پسـري ابوالعجاعب چــو بــه دوســت عـهد بنـدد ز ميــان پاكبـازان نه خــدا توانمش خواند نه بشـر تـوانمش گفت به دو چشم، خونفشانم هَله اي نسيم رحمت به اميـد آن كه شــايـد بـرسـد بـه خـاك پايـت چو تويـي قضاي گردان به دعـاي مستمنـدان چه زنم چـو نـاي هر دم ز نـواي شـوق او دم همه شب در اين اميدم كه نسيم صبح گاهي ز نــواي مــرغ يـاحـق بـشنـو كه در دل شـب |
كه به مـا ســوا فـكـندي هـمـه سايـه هـمـا را به عـلي شـنـاخـتم مـن به خــدا قـسم خـدا را چـو عـلــي گـرفـتـه بـاشـد سر ِ چشـمـه بـقا را به شــراب قـهر ســوزد هــمـه جـان مـاسـوا را كــه نــگيــن پـادشــاهـي دهـد از كــرم گــدا را چــو اسيـر تـوســت اكـنـون بــه اسيـر كـن مــدارا كه عــلــم كـنــد بـه عالــم شـهــداي كـربـــلا را چــو عــلي كـه مـي تـوانـد كه به سـر بـرد وفا را متحـيـّـرم چــه نــامـم شــه مـلـك لافــتـي را كــه ز كــوي او غـبــاري بــه مـن آر طــوطـيـا را چــه پيــام هــا سپـردم هـمـه ســوز دل، صبــا را كــه ز جـــان مــا بـگــردان ره آفــت قــضـا را كـه لـســان غـيـب خـوشـتــر بـنـوازد ايـن نوا را بـــه پـــيــام آشـنــايــي بـنـــوازد آشــنـا را غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا |
آيت الله العظمي مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شعر شهريار تمام شد از خواب بيدار شدم چون من شهريار را نديده بودم , فرداي آن روز پرسيدم که شهريار شاعر کيست ؟
گفتند : شاعري است که در تبريز زندگي مي کند . گفتم از جانب من او را دعوت کنيد که به قم نزد من بيايد . چند روز بعد شهريار آمد . ديدم همان کسي است که من او را در خواب در حضور حضرت امير (عليه السلام) ديده ام. از او پرسيدم : اين شعر «علي اي هماي رحمت» را کي ساخته اي ؟ شهريار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر داريد که من اين شعر را ساخته ام ؟ چون من نه اين شعر را به کسي داده ام و نه درباره آن با کسي صحبت کرده ام .
مرحوم آيت الله العضمي مرعشي نجفي به شهريار مي فرمايند : چند شب قبل من خواب ديدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) تشريف دارند . حضرت , شاعران اهل بيت را احضار فرمودند : ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند : شاعران فارسي زبان را بگوييد بيايند . آنها نيز آمدند . بعد فرمودند شهريار ما کجاست ؟ شهريار را بياوريد ! و شما هم آمديد . آن گاه حضرت فرمودند : شهريار شعرت را بخوان ! و شما شعري که مطلع آن را به ياد دارم خوانديد . شهريار فوق العاده منقلب مي شود و مي گويد : من فلان شب اين شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم . تا کنون کسي را در جريان سرودن اين شعر قرار نداده ام .
آيت الله مرعشي نجفي فرمودند : وقتي شهريار تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت , معلوم شد مقارن ساعتي که شهريار آخرين مصرع شعر خود را تمام کرده , من آن خواب را ديده ام .
ايشان چندين بار به دنبال نقل اين خواب فرمودند : يقينا در سرودن اين غزل , به شهريار الهام شده که توانسته است چنين غزلي به اين مضامين عالي بسرايد . البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله عليها) است و خوشا به حال شهريار که مورد توجه و عنايت جدش قرار گرفته است .
***
III
بی مقدمه میریم سر اصل مطلب... یه شعر ساده از ما... که بازم به علت تاخیر چند روزه دیر کرد داشت... البته من شعر رو قبل از نماز عید تموم کردم ولی وقت نداشتم بیام آپ کنم...
ماه رمضان رفت چو عید آمده است
از اول این ماه وعید آمده است
پرسید ز این عید به لبخندی گفت
فطر است مبارک که سعید آمده است
گفتیم که دل بهر خدا باز کنیم
در ماه مبارک همه آواز کنیم
یک ماه دل خویش خدایی کردیم
در عید سعیدش همه پرواز کنیم
آری چه قشنگ است شقایق شده است
دل شیفته و واله و عاشق شده است
امید بر این عید دلم بسته بسی
شاید بنویسند که لایق شده است
گفتیم که شعری به خدا آه کنیم
شادی و سروری بر این ماه کنیم
عاجز دل مهدی است ز ابراز شعف
باشد که سخن را همه کوتاه کنیم

سلام بچه ها... طاعات و عبادات شما قبول حق باشه انشاالله... خوبین دیگه همه؟ داستان زیر زندگی یکی از شعرای برجسته ادب پارسی هست... آیا شما می تونید حدس بزنید که نام اون چی بود؟
***
سید ما در جوانی در دانشکده پزشکی عاشق دختری بود که بسیار او را دوست داشت... در سال آخر تحصیل بود که فردی درباری از معشوقه ی وی خواستگاری کرد و به دلیل وضع مالی بهتر آن دختر به عقد خواستگار مرفه تر در آمد... این شکست عشقی در جان سید ما تاثیر بسزایی داشت تا جایی که بر عشق خود در کنج خانه فرو رفت و از برای غم خود بر دلش شروع به نوشتن شعر کرد و در فرغت کسی که در دل او را دوست داشت تبدیل به شاعری شد که گاهی در خلوت دل خویش همدم او قلم و کاغذی بود که اشعار وی را بروز می دادند...
آری... سید ما این چنین تبدیل به یکی از بزرگترین شعرای تاریخ شد... وی از غصه ی این ماجرا سال آخر تحصیل طب را ول کرد و کار به جایی رسید که حتی مریض شد و در بیمارستان بستری شد... خبر به گوش آن دختر و شوهرش رسید و هردو به عیادت وی رفتند... او این چنین جواب آنان را داد:
***
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
***
دیگه با گفتن ابیات بالا خیلی تابلو شد... تو پست بعدی میگم کیه... البته احتمالا باید فهمیده باشید...
و در آخر یه شعر هست که مال خودمه... این شعر هم یه چیزی تو همون حول و اطراف هست که امیدوارم خوشتون بیاد...
***
من همه گوش به یارم بر فرمان بودم
من غلام سیه چهره خرابان بودم
عاشقی کرد مرا شاه جهان گستر خود
بر بلندای جهان من که به حیوان بودم
تا که آن روز دگر یار به من فرمان داد
زهر را نوش ز عشقی که به قربان بودم
زهر چون زود اثر کرد بر این تن چه کنم
کشت این دل که بسی به ز جوانان بودم
چه بسی زود گذر کرد دل من بر عشق
همچو یاری که بر دوست به مهمان بودم
همچو شمعی که فرو شد٬ خمش آتش عشق
همچو مرتد که شبی پیش به عرفان بودم
هرچه این عشق بدیدم همه عاجز ماندم
که چرا عمر بسی عاشق شیطان بودم
عاشق و شیفته بودم به جهان باخته ام
از گلستان گله ام گرچه ز بستان بودم
که چرا یار مرا محرم رازش مگذاشت
گرچه من در نظرش محرم و عریان بودم
ای خدا بار دگر عشق سراغم بگرفت
متوسل به تو ام همچو به قرآن بودم
عشق او کرد همی بار دگر قصد مرا
خبرم کرد همی من که به درمان بودم
گفتمش آتش عشقت به دلم کور شده
که اسیر تو و عشقت به فراوان بودم
به دروغی همه راندم ز خودم عشقم را
گرچه در فرغت او من همه سوزان بودم
بار دیگر طلبم کرد صدایم همه کرد
راندم از دل هوسم گرچه که گریان بودم
گفتمش عشق تو باشد هوسی زود گذر
عشق این بود که عمری همه زندان بودم
گر دلت بار دگر طالب مهــــــدی گردید
به دلت گو که بسی سست به پیمان بودم
***

سلام دوباره به دوستـان عزیز... شهـادت حضـرت علــی(ع) را پیشاپیـش به همه دوستـان تسلیت میگم. در این شبهای قـدر مارو از دعای خیرتون فراموش نکنید. این شعر هم در وصف حضرت علی(ع) و نماز آن حضرت نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد. التماس دعا...
***
حضـرت علــی(ع) مولود کعبـه و قبلگاه نمـاز مسلمین بود. پس از رحلت رسول اکــرم(ص) در حالی که ایشان به عنوان وصی و خلیفه بعد از پیامبر(ص) نام برده شد غاصبان خلافت وی را۲۵سال از اسلام دور نمودند.سپس با اصـرار عده ای به مسند خـلافت اسلامی آمدند که به شدت آسیب دیده بود و تحریفـات زیادی در آن ایجــاد گـــردیده بود. اما باز هم گــروهی سودجــو که منـــافع خود را در گروی عدالت بی سابقــه ایشـان در خطــــر می دیدند با قتـل و غارت مسلمین سعی در ایجاد ناامنی داشتند و سپـس با شکست در جنـگ خوارج هسته ی اصلی آن متلاشی شد و در نهایت چند تن از آنان تصمیم به قتـل معاویه٬ عمروعاص و حضرت علـی(ع) گرفتند که دو نفــر اول جان سالم به در بردند و حضــرت علـــی(ع) در روز ۱۹ ماه مبارک رمضان در محـراب نماز و عبـــادت ضـــربت خوردند و دو روز بعد در ۲۱ همین ماه به شهادت رسیدند تا اولین شهیـــد محـراب نماز در اسلام باشند.
***
این اذان است و اقامه آن نماز
قصه هایی از نماز این دیده دید
داستانی وصف یار این دیده چید
آنچه اندر وصف او بشنیده ای
اینک اینجا در نمازش دیده ای
در نمازی که خدا را یاد کرد
آن نمازی که بسی این راد کرد
در نمازش از محبت یافتند
از نمازش رازها دریافتند
اینک اینجا در مصلای نماز
می دهد خمس و زکاتی بر نیاز
در نمازش خم بگشته پشت او
می دهد انگشتری انگشت او
در میان گفتگویی با خداست
این نمازش مرهمی بر تیر پاست
در نمازش آنقدر شوق خدا
می کنندش تیر را از پا جدا
گر نمازی بر خدایش بسته بود
پهلوی زهرا(س) چرا بشکسته بود
آن چنان بر آن نمازش استوار
حُسن کارش در حَسَن(ع) هم شد سوار
بر نمازی پیرمردی چون وضو
اشتباه آمد نیاوردش بــِــرو
با برادر قصه ای آمیختند
پیرمردی را وضو آموختند
گر علی(ع) را نیست مثلی در نماز
بر حسینش(ع) این چنین سر کرده باز
آن چنان عشق نمازی بهر شاه
می شود محراب او در قتلگاه
این نمازش همچو گل چون یاس بود
جان نثارش می کند عباس(ع) بود
آنچنان جان را فدای یار کرد
کربلا را محرم اسرار کرد
در نمازش درس ها بنهفته است
نور آن در زینبش(س) بشکفته است
در مصلای نمازش نور بود
در تجلای وجودش شور بود
شوری اندر شوق دیدار عزیز
در نمازش باشد از دنیا گریز
آنچه اندر عدل از او شد بیان
بی گمان اندر نمازش شد عیان
در شجاعت چون علی(ع) بشناختند
در نمازش فرق او بشکافتند
آنچنان عشق نماز و عشق دین
آمدی در قبله گاه مسلمین
گوید این رسم و ره دیرینه نیست
در میان قبله گاه آمد به زیست
پس چو باید موقع رفتن بشد
رو به قبله در نماز آماده شد
این چنین باشد نماز حیدری
تا کـَــنـَــد درب بزرگ خیبری
گر نماز آمد فروع دین رب
در اصول دین بود شاه عرب
در نمازی نور حق گر منجلی است
بی گمان در سیرتش حب علی(ع) است
آن نمازی که برش ما گفته ایم
بارها در وصف آن بشنفته ایم
آن نمازی کز علی(ع) گوشم شنید
اشک شد بر دفتر مهــدی چکید
***

سلام بچه ها...انشا الله که همگی سالم و سلامت باشید... معلومه که درسها بهتون حال اساسی دادن که این همه آمار نظرات تساعدی بالا میره... بی خود نیست امیر تند آپ میکنه... وقتی میبینه هی داره با اراجیف ما آمار بازدید ها کم میشه اونم مارو میفرسته دنبال گوجه سبز(همون نخود سیاه)... خلاصه امید وارم منو از خجالتش در بیارین... این امیر هم بنده خدا دست خودش نیست به زن جماعت حساسه و آلرژی حاد داره... تازه اگه من آپ نکرده بودم تیر خلاصو می زد... بگذریم...
در ضمن از دوستانی که مارو تشویق یا راهنمایی و یا حتی انتقاد می کنند کمال تشکر و قدر دانی رو دارم و از همتون ممنونم... یه مطلب هم از ماه رمضان... مارو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید...
***
ماه رمضان ماه رحمت الهی و ماه نزول قرآن است... ماه امت... ماه میهمانی خدا... ماهی برای تزکیه نفس و ماهی است که بندگان از دام شیطان در امان باشند... زیرا که شیطان در این ماه گرفتار باشد و مومنان از گزند وی مصون هستند... پس هر گنهی از ما سر زد دام هوی نفس خویش باشد و نفس اماره ماست که در این ماه سعی بر گمراهی ما دارد...
آری این ماه فرصتی برای امت هست... شب قدر از نیک ترین شب های الهی است که در این ماه قرار دارد... شب قدر درهای رحمت و الطاف الهی به روی مردم باز است و تقدیر یکسال ما در این شب رقم می خورد... آری... یکسال و شاید این آخرین فرصت ما باشد... پس بیاییم تقدیر یکسالمان را نیکو مقرر کنیم...
***
این قلب و دلم باز چو گلشن شده است
غنچه ی دل من به شکفتن شده است
این دل چه بسی تنگ بر یار بشد
نزدیک مهش همچو به ارزن شده است
یکسال غباری بر این دل بنشست
در ماه ضیافت همه روشن شده است
چون آتش نمرود بر ابراهیم
این آتش دل سمبل و سوسن شده است
از روز ازل دشمن تو شیطان شد
این ماه فقط بود که ایمن شده است
این ماه چو شیطان همه در بند بود
این نفس تو باشد که چو دشمن شده است
این روزه همی گرچه نخوردن باشد
کوچک گنهی همچو به خوردن شده است
روزه ی دلی گیر زبان بستن چیست؟!
روزه بود آن دلی که بستن شده است
در روزه گناهی که ز تو باز شود
این کار دلیلی به شکستن شده است
نیت خدایی به دلت می باشد
افسوس که نیت همه گفتن شده است
این ماه محبت ز خدایم باشد
این فرصت او بود که بر من شده است
یک فرصت دیگر بر امت باشد
شاید که دلی دست به دامن شده است
بشمار غنیمت به تو فرصت دادند
فرصت دگر پیش ز مردن شده است
شاید ملک الموت که امشب آید
گوید که دگر موقع رفتن شده است
حسرتی بماند بر این دل آن روز
نام تو دگر بر سر شیون شده است
آری تو چه اندوخته ی خود کردی؟
اندوخته ات قابل بردن شده است؟
شاید که دگر فرصت دیگر نرسد
تا هست غنیمت بشمردن شده است
باشد که دلت سوی خدا باز شود
بشکن تو گناهی که به گردن شده است
توبه کنم و سخت گنه یاد کنم
این بار گنه کوه ز خرمن شده است
فرصت به تو آمد که ببری دل خویش
شاید که شب قدر بریدن شده است
باشد که دل خویش ز دنیا ببری
این قدر طلایی است که معدن شده است
باید که بسی درک کنی این شب را
شاید که کمی درک به دیدن شده است
این دل چه بسی بیند و درکش نرسد
در درک کمالش همه کودن شده است
مهــــــدی نتواند چو نویسد بطنش
در وصف صفاتش به نوشتن شده است
***

سلام خدمت همه دوستان گلم... ببخشید که دیروز آپ نکردم... البته قرار نیست که هرروز آپ کنم... اما خوب کم کم داره مدرسه ها باز میشه... منم امسال مثلا باید کنکور بدم... شاید امیر سرش خلوت تر باشه اون بیاد... البته منم همچی درس خون نیستما...
به هر حال امروز زود آپ می کنم جبران بشه(ساعت ۱ نصف شبه)
...
از وقتی امیر اومده حال و هوای وبلاگ شاد تر شده... به هر حال مارو یکم از غصه در آورد... ازش ممنونم...![]()
از همه مهمتر... همین جا باید از یه دوست عزیز که خودش می دونه کیه بابت همون قضیه که بازم خودش می دونه چیه رسما عذر خواهی کنم... خیلی شرمندش شدیم
... امید وارم منو ببخشه
... و یه دو بیتی براش گفتم که شاید مارو ببخشه:
شرمندگی یار بسی یاد کنم من
از فکر گنه ناله و فریاد کنم من
مهدی بسراید چه بسا یار ببخشد
شاید بتوانم که دلش شاد کنم من
ببخشید![]()
***
عشق٬ بی گمان متناقض نما ترین کلمه ی دنیاست... گشایش دل را به ارمغان می آورد و تنگی عقل را... این چنین است که گاهی در شادی آن مستیم و گاهی در غم آن می سوزیم... از گشایش دل شاد می شویم و از تنگی عقل به ستوه می آییم... عشق شما کدام را بیشتر در بر دارد؟ آن عشقی شاد تر است که در بر خود بتواند تعادل ایجاد کند... عشق زیباست... به شرطی که آن را درست بیاموزیم و به کار بندیم...
***
هر که را عشق نباشد نتوان زنده شمرد
و آن که جانش ز محبت اثری یافت نمرد ملک الشعرای بهار
***
حُبُّ الشَّیْءِ یُعْمی وَ یُصِمُّ علاقه شدید (عشق) به چیزی آدمی را کور و کر می کند حضرت علی (ع)
***
شادی و غم هر دو آید بهر عشق
این چنین باشد سرای دهر۱ عشق
شادی و غم دل نشیند چهره نیست
تا نبینی کی بدانی ظهر۲ عشق؟
گاه بر تو می نماید شادی اش
گاه بر تو می چشاند قهر عشق
گاه می نوشی شرابی خوش گوار
گاه می نوشی غمی از زهر عشق
گاه اندر دل سیاهی افکند
گاه اندر دل نماید طهر۳ عشق
می شود جاری به مردابی سیاه؟
یا به دریا افکند این نهر عشق؟
در دیار عشق کوچک بوده ایم
خود جهانی باشدش این شهر عشق
در زمان عشق افسون٬ گر شدی
مهدیا پایان ندارد شهر۴ عشق پیــــام (مهدی)
ـــــــ *توضیحات* ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱-دهر: زمانه٬ روزگار٬ دنیا ۲-ظهر: پشت
۳-طهر: پاکی ۴-شهر: در این مصرع یعنی ماه (واحد زمان)
به راستی که عشق یعنی چه؟
عشق هر که و هرچه که باشد... در هرکجا که باشد... در هر زمان که باشد... و بر هر دلی بنشیند یک یار و همراه دارد... غم...
***
عشق یعنی هر دمی دیدار غم
عشق یعنی تا سحر بیدار غم
عشق یعنی تا ابد فکر و خیال
عشق یعنی هر دمی احضار غم
عشق یعنی شوق در دیدار یار
عشق یعنی شور در زوار غم
عشق یعنی از نگاهش یاد کن
عشق یعنی کوهی از دیوار غم
عشق یعنی معنی تنها شدن
عشق یعنی تک گل گلزار غم
عشق یعنی در خیال اشک او
عشق یعنی دردی از آثار غم
عشق یعنی چاکر و قربان شدن
عشق یعنی مست این دربار غم
عشق یعنی دل ز او پرساختن
عشق یعنی بهر او پر بار غم
عشق یعنی در نگاهی ماندگار
عشق یعنی تا ابد دلدار غم
عشق یعنی آسمانی بی کران
عشق یعنی یاور و خونخوار غم
عشق یعنی قصه ها و غصه ها
عشق یعنی محرم اسرار غم
عشق یعنی تا ابد دیوانگی
عشق یعنی مهدی بیمار غم
داستانک...
در این دنیا یه دختر کوری زندگی می کرد... یه روز عاشق حقیقی اون پیدا می شه... دختره خیلی تعجب می کنه که چطور یه پسر با من که کورم دوست شده... یه روز یک عاشق حقیقی دلش به حال این دختر سوخت و چشم هاشو برای همیشه به اون داد... دختره وقتی بینا شد دید که یار خودشم کوره... پس به او گفت... "من دیگه نمی تونم با تو زندگی کنم... من یه جفت چشم قشنگ پیدا کردم ولی تو کوری"... پس برای همیشه از پیش اون پسر رفت... اما قبل از اینکه بره پسره یه جمله بهش گفت..." عزیزم... مراقب چشم های من باش"....
***
داستان این دختر و پسر رو از تو وبلاگ دوست عزیزم علیرضا (عاشقانه ها) برداشتم و در ادامه اون داستان شعری گفتم که مناظره من با پسر اون داستانه... که من یه آدمی بودم خام و هی دم از عشق و عاشقی می زدم و حالا اون می خواهد جوابمو بده... امید وارم خوشتون بیاد...
***
گوید این دل را زمان می بایدش
عاشقی زود این جوان می بایدش
چون سخن گفتا به من درویش کور
گفتمش این دل امان می بایدش
گفتمش این دل بسی زیبا تر است
هر کجا با ارغوان می بایدش
گر تو کوری لا اقل احساس کن
عاشقی هست تا جهان می بایدش
ناگهان گویی که بندش پاره شد
قصه ی خود را عیان می بایدش
گفت من هم مثل تو عاشق شدم
عاشق ابرو کمان می بایدش
چشم خود دادم به او چون کور بود
عشق من را این نشان می بایدش
عشق دیگر بر سر یارم بشد
عشق او دیگر کسان می بایدش
او همی با چشم من تر کم بگفت
یار او آن دل کشان می بایدش
در سرای عشق درویشی شدم
قصه ی من این چنان می بایدش
عشق اصلی در گذشت از یار بود
ارزش عشق را به جان می بایدش
تو گذشت از یار کن ایثار کن
گر چه او را از بدان می بایدش
گر زمینی و قمر شمس و النجوم
عشق اصلی آسمان می بایدش
مهدیا دانی تو عشق واقعی؟
هر چه او گفتا همان می بایدش
***
آری... وقتی که درویش به مهدی گفت تو برای عشق جوونی مهدی گفت که عشق جزئی از زندگیه... اما درویش گفت: من خودم عاشق شدم... در راه عشق چشم هام رو دادم... یارم ترکم کرد و رفت و من هم چیزی بهش نگفتم... عشق اصلی توی گذشته... گاهی ممکنه به قیمت جونت تموم بشه... توی عشق گاهی باید گذشت کنی... حتی اگه یارت به تو خیانت کرد... عشق اصلی به ظواهر و ... نیست... باید دل بزرگی مثل آسمون داشته باشی و مشکلات رو حل کنی... میدونی عشق واقعی به چی خلاصه میشه؟.... هرچی که اون بگه همون کار رو بکنی...
بازم سلام...
این بار یه خورده از حال و هوای عاشقی بیایم بیرون می خوام یک خبر مهم بهتون بدم...
و اون اینه که امشب یه دوست خوب قراره بیاد تو جمع ما... اسمش امیر هست... پسر عمومه که ۱۶ سالشه و صمیمی ترین دوست من هست... در واقع تنها کسیه که از دوستام ماجرای این وبلاگ رو می دونه... البته اون هم امشب فهمید... برای همین قرار شد که اونم عضو وبلاگ بشه و با هم دیگه شروع به یه همکاری جدید کنیم... خودمون برای خودمون آرزوی موفقیت می کنیم... شما هم بکنید...
سینه را سپر کردم آتشی به سر کردم
ناگهان نگاهم را در رخش نظر کردم
او دلش دل من بود آتشی به خرمن بود
در خیال عشق او گوییا سفر کردم
عشق نو به چشمانش می کند خروشانش
در دیار او گویی چون سگی گذر کردم
بر رخش نگاهی کن اشک خود به آهی کن
در غمار عشق او من بسی ضرر کردم
بر دلم سیاهی شد لکه ی تباهی شد
در خیال عشق خود بی جهت اثر کردم
شیشه ی دلم بشکست آتش دلم بنشست
قصه ی دل خود را تا ابد ز بر کردم
می کند نوایی دل می شود خدایی دل
از بسی که غم دارم غصه تا سحر کردم
می کنم بر یارم در شبی که بیدارم
بی وفا صدایم کن چشم خود چو تر کردم
ساقیا جوابم کن مست این شرابم کن
من شراب عشقت را بر خودم حذر کردم
می کند دلم عهدی تا ابد بر مهدی
من شریک غم هایم ناله را خبر کردم
طاعات و عبادات شما دوستان عزیز مقبول در گاه باری تعالی باشه... انشا الله مارو تو سفره های سحری و افطارتون از دعای خیرتون فراموش نکنید... که به شدت محتاج و نیازمند دعای سبزتان هستیم. یا علی...
***
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
به نام خداى بخشاينده مهربان
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْر وَآمَنُ سَخَطَهُ
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش
عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا
در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى) بسيار در برابر (طاعت) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى
مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى
كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى
به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوص ما
به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و
اَعْطَيْتَ وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار

***
«به نام خداوند جان و خرد» *** به نام خداوند نیکی و بد
به نام خداوند عرش و زمین *** به نام خداوند دزد و امین
به نام خداوند سنگ و وفا *** به نام خداوند عدل و جفا
«به نام خداوند خورشید و ماه» *** به نام خداوند درویش و شاه
به نام خداوند وقت و زمان *** به نام خداوند هفت آسمان
به نام خداوند جهل و خبیر *** به نام خداوند صغر و کبیر
به نام خداوند شاهان امیر *** به نام خداوند مهدی قدیر
ای ارباب سایه ها ای آفتاب...
گر تو نبودی سایه دیگر مفهومی نداشت...سایه ها در دل تاریکی شب... همچو تک قطره ای در دریا بود...
تویی که می آیی و با نابودی شب، سایه را خلق کنی...
چون که بر سایه بتابی هستی اش را به اسارت ببری...
ای آفتاب من... بود نبود سایه ها در دستان تو می چرخد...
در کسوف خورشید... سایه ماه بر زمین می گسترد...
در خسوف ماه هم... سایه ی عرض بر قمر می افکند...
سایه ی ماه و زمین را این چنین می باید است... ای آفتاب تابان پس سایه ات کو تا زیر آن مخفی شویم؟ همچو ستاره هایی که در زیر سایه انوار طلایی و نورانیت مخفی شدند...
گویی که تمامی ذرات نورانی وجودت در تلاطم ابر ها می پیچند تا راهی بر زمین پیدا کنند... گرمای فزونی اش و انوار طلاییش مرا می خوانند... من از این همه محبت تو خسته شدم... آری ای آفتاب تابان... آرامشی باید مرا...
ای آفتاب تابان پس سایه ات کو...؟
تا در پناه سایه ات آرام گیریم...
عمری نمانده تا بَرِ مهدی بتابی...
کی در سیاه سایه ات آرام گیریم...؟
***
با تو ام ارباب سایه آفتاب
یک نظر از من نگاهی بر نتاب
مهدیا عمرش ز او سبقت گرفت
می شود در سایه ات عمری به خواب
او در خیال من همی گویی نگاهم می کند
زیرا که امشب دیگری خنده به ماهم می کند
مهدی رود افسونگرم با یاورش این دلبرم
او رفت و تنهایی و غم همراز راهم میکند
***
امشب چو دیدم آسمان بر من نظر کرد
چشم فلک در لحظه ای بر من گذر کرد
در لحظه ای؛ شاهانگی دیری نپایید
دیدی چه کوته؛ عشق هم از من حذر کرد
***
این عقل اسیرست و همی دل چه بلندَست
از روز ازل عقل اسیر قل و بندَست
مهدی تو بدان مکتب عشق جای ندارد
آن کس که همی عقل بَرِ قلب برندَست
***
بچه ها... اگه دیدین یه روز یه پیر مرد پیر با یه ریش سفید تو یه شب برفی با یه کالسکه اومد دم در خونتون و تورو گرفت و انداخت تو کیسش ناراحت نشین... اون بابانوئله... آخه شاید یکی شما رو آرزو کرده باشه...
***
اولین شبی که رفتیم توی حیاط و زیر آسمون خوابیدیم از تو تموم ستاره ها یکی رو انتخاب کردم... اون ستاره من بود... به امید اینکه خوابشو ببینم چشم هامو بستم... صبح که بیدار شدم اون رفته بود... منو تنها گذاشته بود... اون یه رفیق جدید داشت... خورشید از من خیلی زیبا تر و نورانی تر بود که اون بتونه زیر انوار طلاییش مخفی بشه... آره... اون با خورشید رفت و من و با تنهایی و غم تنها گذاشت... با یه کوله بار حسرت که لا اقل یه بار دیگه نیگاهش کنم... از دور براش بوسه بفرستم و بهش یواشکی بگم:
دوست دارم ستاره ام... همین...
گویی که این شمع عاشق پروانه بازیست
گویی که این دل عاشق افسانه بازیست
گویی که این دل هم اسیر و مبتلا شد
گویی که اندر چهره اش دیوانه بازیست
من چهره ها دیدم ولی عشق حقیقی
گویی که جایی نیست عشق، این خانه بازیست
او چهره اش راز دلش را بر ملا کرد
گویی که عشق او بر میخانه بازیست
پیمانه ی عشقت دگر بر من اثر نیست
ساقی شراب عشق تو پیمانه بازیست
افسوس مهدی تو خمار این شرابی
عشق تو از مِی باشد و مستانه بازیست
***
شعر برای من گاهی گفتنش سخته... اما وقتی به یه چیز فکر میکنم و انگیزه پیدا میکنم اشعار مثل چشمه بیرون میریزه... گویی اونها هم از سکوت دل خسته شدند و می خوان از طریق انگشت هایی که داره روی صفحه کیبورد حرکت میکنه بیان بیرون و فرار کنن... فریاد بزنن... اون ها هم تحمل این همه غم تنهایی رو ندارند...
دنيا چند روزي بيش نيست... جاي ديگر بايد رفت...فکر ديگر بايد کرد...
فرصتي ديگر نيست... توشه را بايد بست...
آخر اين همه نيرنگ و کلک... مي شود توطئه اي بر سر خود... گر کني پيشه خود خوب و بدي... مي کني توشه اي اندر بر خود... فرصتي ديگر نيست... توشه را بايد بست...
وقت افطار و سحر... ميکنم صحبت يار... که همي اين همه گل اندر باغ... ميکشم فرغت يار...
فرصتي ديگر نيست... توشه را بايد بست...
مهدیا باید رفت...؟! به کجا باید رفت...؟! به خدا باید رفت... به خدا باید رفت...
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت 
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
الذین اذا اصابتهم مصیبة قالو انا لله و انا الیة راجعون
سلام بچه ها... می دونید در هر ۳ ثانیه یک نفر میمیره؟ بشمرین... ۱ و ۲ و ۳... یه نفر مرد... به همین سادگی... یه روزی هم یکی از این ۳ ثانیه ها نوبت من و شماست...
وقتی عکس اعلامیه فوت یه جوون رو دیدم به خودم گفتم: جوون ها هم میمیرند... یه روزی هم عکس من توی این تابلو می خوره... خدا آدمو فقط عاقبت بخیر کنه...
***
لا لا لا لا لا لا دنیا خبیسه
واسه کم آدمی خوب می نویسه
یکی لب هاش تو دنیا غرق خندست
یکی پلک هاش همیشه خیسه خیسه
***
خورشید تا بنده نشد تابنده نشد
غرور مانند آبشار هست... اول بلند و آخرش...
شعری برای عشق حقیقی... اگه یه روز پیدا بشه... قضاوت با شما!
***
نه گلم نه گلْسِتانم که اسیر آب باشم ... چه کنم که گل پرستم که اسیر خواب باشم
***
که تو گر روی به پیشش چو همی به خواب باشد
ثمرش جز این مباشد همه را ثواب باشد
چه کنم حدیث عشقم به سخن همی دوباره
مشود جواب عشقت که جز این جواب باشد
چو همی به سنگ ماند مثل دلم چه گویم
چه کنم که گل بر سنگ همه در عذاب باشد
نه همی توانمت چید نه همی توانمت دید
چه کنم که عشق سنگی همه را خراب باشد
چه قشنگ و خوش صدایی چو گلی که خوش نوایی
چه کنم گــُلاب عشقم همه را گــِلاب باشد
تو گلی ز گلْسِتانی تو قشنگ بوستانی
چه کنم که آب این سنگ همه را سراب باشد
دل من قشنگ و زیبا مکند جز آتش عشق
چه کنم که آتش تو همه را گــُلاب باشد
متحیر و غریبم همه در عجب اسیرم
که چگونه گل بر سنگ عسلش شراب باشد
تو گلی و گل نمایی تو همی جهان نمایی
مثل بلندی تو مثل عقاب باشد
تو گل شبانه ای تو که عجب سحابه ای تو
تو بدان که سنگ مهدی بر تو شهاب باشد
تو به من خندیدی... و نمی دانستی... من به چه دلهره از باغچه همسایه... سیب را دزدیدم...
باغبان در پی من تند دوید... سیب را دست تو دید... غضب آلود به من کرد نگاه...
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک... و تو رفتی و هنوز...
خش خش گام تو تکرار کنان... میدهد آزارم... و من اندیشه کنان... غرق این پندارم...
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت.............
منو از نظر های گرمتون محروم نکنین و در ضمن لطفا آدرس وب یا ایمیلتون رو هم بذارین... متشکرم...
گفتند عقابت چو کلاغی بیش نیست *** آن قرقی و شاهین همه زاغی بیش نیست
آن شیــر زمینی و نهنگ دریــا *** آن اسب سفیدت که الاغی بیش نیست
آن یاور و معشــوقه تو شاه نبــود *** آن شاه و سفیرش همه یاغی بیش نیست
گفتیم که او حوری دشتی ز بهشت *** گفتـنــد کـه او دخـتـــر باغی بیــش نیــست
گفتیم که آن نور چه بود از رخ او؟ *** گـفتـنـــد که آن هم ز چـراغی بیــش نیـست
پرسید که مهدی بر او گریانی؟ *** گفتیم نه! این هم یخ داغی بیـش نیست
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ *** گفت ای عاشق بی چاره فراموش شوی
سوخـت پـروانـه ولـی خـوب جـوابش را داد *** گفت طـولی نکـشد نیز تو خـامـوش شوی

بسم الله الرحمن الرحیم...
چهارمین روز ماه مبارک رمضان هم اومد. به همین زودی سحر چهارم رو هم خوردیم. چشم به هم بزنیم می بینیم عید فطر شد.
بگذریم...
دوست دارم حرف دلم رو برای شما بزنم. راز دلم رو بگم. از شروع های بلند و پایان های کوتاه. امید وارم که راز دارم باشید.


