تبليغاتX
×××یــــــــخ داغ×××
***غرور و احساس تو چون يخي است که درخواست آن را قطره قطره آب ميکند پس بنگر که آن رانزد چه کسي فرو ميريزي... امام علــــي عليــــه الســــلام *** ***يــــخ داغ***يــــخ داغ***يــــخ داغ***
12 بهمن ماه...

سلام به همه دوستان عزیز... من دوباره پیدام شد... امروز یه روز خاص برای من هست... نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم... بگذریم... برید پایین تا بفهمید...

***

۱۲ بهمن بود... روز ورود امام به میهن... هوا سرد بود... همه جا داشت برف می اومد...امسال اولین سال بعد از فوت امام بود که مردم دهه ی فجر رو آغاز می کردند... مردم در عین سرمای هوا همه تو بهشت زهرا بودن... در کنار حرم امام... اولین جایی که امام بعد از ورودش به ایران رفت همین جا بود... بهشت زهرا... و به خاطر همین موضوع مردم دهه ی فجر رو تو بهشت زهرا آغاز می کردند... ولی این بار دیگه امام نبود...
مردم ما تازه داشتند رنگ آرامشو میدیدند... بیشتر از یکسال بود که از جنگ می گذشت...
هوا هنوز هم سرد تر می شد و بر سرعت برف افزوده می شد... در این بین خانواده ی کوچکی فارغ از همه مسائل تو حال و هوای خودشون بودند... فضای بیمارستان مدائن تهران اونقدر گرم بود که سرما به آدم هاش نفوذ نکنه... عقربه های ساعت نشان می داد که از ۱۱ گذشتیم... شاید چند دقیقه... و...

کودک نگران بود... نگران از اتفاقی که می خواست براش پیش بیاد... نمی دونست که باید چیکار کنه... خدا ندایی برای کودک فرستاد... برو  بنده من... فقط مواظب باش... این جایی که میری جای کم خطری نیست... آدماش خطرناک هستند... به همشون نمیشه اعتماد کرد... اما جای تو امن هست... مراقب های تو یکی از بهترین های دنیا اند... فقط به اونها می تونی اعتماد کنی... کودک هنوز گریه میکرد... دیگه وقتی نبود... ساعت از ۱۱ گذشته بود و موقع اون بود که کودک عالم پاکی رو بذاره و به دنیایی پر از سختی ها و مسائل و مشکلات مختلف بیاد...

خیابون هنوز هم برف می اومد... شاید قبل از اینکه پرستار بیاد بیرون و به آقای خونه از سلامت مادر و فرزند اون خبر بده صدای گریه کودک این مطلب رو به اعضای خانوادش فهموند... بعله خانوادش... جایی که باید تا آخر عمر اونجا زندگی کنه...

- مبارکه خانوم... پسرتون به دنیا اومد...

همه اعضای خانواده شاد بودند... خوشحال از تولد نوزادی جدید... اما کودک دلش هنوز با دنیای قبل خودش بود... جایی که همه پاک و معصوم بودند... حفظ عصمت در این دنیا کار مشکلی هست... کودک این را می دانست...

پنج شنبه ۱۲ بهمن ماه ۱۳۶۸ ساعت ۱۱ صبح مصادف با ۱ فوریه ۱۹۹۰ میلادی و برابر ۵ رجب ۱۴۱۰ هجری قمری... اولین شب جمعه ماه رجب بود... لیله الرقائب...
پدر مادر و همه خوشحال بودند... از نوزاد تازه به دنیا اومده... همه شاد و خوش حال بودند... ولی مهدی هنوز هم گریه می کرد...

از بهر چه محزون تو روی بد سفری نیست        
        این راه جهان جبر بود کم گذری نیست
ره جبر بود راهروی در نظر توست        
        نیکی و بدی هرچه کنی بی ثمری نیست
با گریه همی راه دگر خواست چو کودک        
        گفتا به سلامت برو راه دگری نیست
گفتم ز تو معصوم شدم ره ز بدی هاست        
        گفتا که به من پاک سرشتی هنری نیست
گر ره به سلامت بروی راه خدایی است        
        جز این ز تو دیگر به خدا چون اثری نیست
گفتا که امیدت به خدا باشد و ره رو        
        هرچند که این دیر بر خوش گذری نیست
گفتم به بهانه اگر و گفت به من زود        
        دیگر برو زین جا که وقت اگری نیست
این جمله به مهـــــدی همه گفتا دم آخر        
        این ره که تو می روی ره کم خطری نیست

***

۱۲ بهمن ۱۳۸۶ هستیم... یکسال گذشت... از چی؟ تولد؟ نه از فوت یکی از عزیز ترین هام... آره... مادر بزرگم... کسی که از همه بیشتر تو دنیا دوستش داشتم... ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۲ من فهمیدم... اما ظاهرا ساعت ۱۱ فوت کرده بود... آره ساعت ۱۱ فوت کرد... همو لحظه که عزیز ترینش داشت به دنیا می اومد... اونم فوت کرد...

چون سخن آمد زبان مادر نوشت        
        بر بلندای جهان مادر نوشت
نام مادر بر فلک هر روز و شب        
        از ازل تا این زمان مادر نوشت
چون قلم نتوان که نامش را کشید        
        نام او جوهر فشان مادر نوشت
در جواب ظلم تو نیکی کند        
        در ستم ها مهربان مادر نوشت
پس چو تو نیکی کنی مادر چه کرد؟        
        نیکی ات با خون به جان مادر نوشت
عشق مادر جز ز مادر نی شود        
        عشق بی منت عیان مادر نوشت
غم میان شادی اش بنهفته است        
        نام او در این میان مادر نوشت
غم گسار و غم کش و غم خوار من        
        هم غم غم هایمان مادر نوشت
نام مادر مهر دلها بایدش        
        مهر تقدیر این چنان مادر نوشت
در ثنای مادرش مهـــــدی کنون        
        از زمین تا آسمان مادر نوشت

***

امروز ۱۸ سالم تمام شد... روز تولدمه... تولد ۱۸ سالگی همیشه یاد آدم می مونه... چون ۱۸ سالگی سن قانونیه... برای همین یکی از ویژه ترین تولد هاست که دیگه آدم از زیر ولایت پدرش در می آد... اما من چی؟ امروز که روز تولدمه مشکی پوشیدم... برای مامان بزرگم... نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم... آخه مامان بزرگمو خیلی دوست داشتم...

***

پ ن: این آپ ممکنه کامل تر بشه آخه وقت نداشتم دارم میرم بهشت زهرا... احتمالا شعر اولی کامل تر و ویرایش میشه... چون شعر اول هنوز ویرایش نشده... (مطن حم حمینطور اگه قلت املایی داشط شرمندح)فعلا...

+ خط خطي شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:11 بدست امیــــــــر مهــــــــدی |