سلام به همه عزیزان... با تبریک این ایام خجسته... شرمنده که نبودم... ولی دیگه اومدم که حسابی شروع کنم... در راستای اینکه این وبلاگ یه وبلاگ ادبی-طنز هست... ما گفتیم که یه مطلب ادبی-طنز بذاریم... جاتون خالی... این داماد ما ۴۰ سالگی شو جشن گرفته بود... پسرش که ۱۰ سالشه یه شعر محاوره ای برای این باباش گفته بود که با توجه به سنش شعر خیلی زیبایی بود... گفتیم بذاریم بد نیست... این داماد ما البته یکی دو ماهی هست که لاغر تر شده... ولی خب با توجه به اینکه رستوران داره یه مقدار چاقی براش طبیعی هست... کیک این بنده خدا رو هم شبیه همبرگر درست کرده بودند... خلاصه کنم... شعر این بچه آبجی ما میخواد بگه من هر چی به بابام میگم اون از غذا حرف میزنه... خودتون بخونید و قضاوت کنید...
من میگم حالم گرفته
تو میگی به به به کوفته
من میگم زندگی زیباست
تو میگی عین مرباست
من میگم روزنامه سقفی
تو میگی بستنی برفی
من میگم بریم تو کوچه
تو میگی بخور آلوچه
من میگم حالت چطوره
تو میگی انگاری ظهره
من میگم وقت چه کاره
تو میگی وقت ناهاره
من میگم چه قدر قشنگی
تو میگی گوجه فرنگی
من میگم شکم آوردی
تو میگی کلوچه خوردی؟
من میگم کفشم گشاده
تو میگی تخمه بوداده
من میگم پختم ز گرما
تو میگی حلیم بفرما
من میگم حالت خرابه؟
تو میگی خربزه آبه
من میگم دارم به تو شک
تو میگی بخور لواشک
من میگم خدا نگهدار
تو میگی یه لقمه بردار
من میگم شدی دیوونه؟
تو میگی خدا می دونه!!!

