تبليغاتX
×××یــــــــخ داغ×××
***غرور و احساس تو چون يخي است که درخواست آن را قطره قطره آب ميکند پس بنگر که آن رانزد چه کسي فرو ميريزي... امام علــــي عليــــه الســــلام *** ***يــــخ داغ***يــــخ داغ***يــــخ داغ***
یخ سرد...

سلام به همه دوستان... البته اگه دوستی مونده باشه... یک روز از حظور گرم شما اینجا وبلاگ یخ داغ بر پا بود... ما هم در این جرگه با شما بودیم... ولی انسانها زود هم دیگه رو فراموش می کنند... ما هم کم کم گم شدیم... توی گذشت زمان محو شدیم... یه بخار گرمی توی هوای سرد روزگار بودیم و محو شدیم... آتشی بودیم که خاموش شدیم... روزی یخ داغی بودیم... ولی سرد شدیم...  البته اگه کسی هنوز صدا کنه می تونه ما رو یخ سرد صدا کنه... آری... یخ داغی بودیم و صد حیف که بس سرد شدیم...

***

خاطره ای به نام:
                                         فی سبیل الله

 

در زیر سایه ی درختی جامه ی سپیدم را می تکانم... هم نوا با سایرین سلام می دهم... قدم در راه می گذارم... تا رسیدن به عمق آسمان راهی نمانده... من هم آسمانی می شوم... اولین بار که چشمم به جمال پرده ی سنگین عشق می افتد٬ نا خواسته شبنمی از گوهرین وجودم سر چشمه می گیرد و زلال آرزوها٬ لطافت و سرخی گذشته را از زیر مشتی خاکستر که کوله بار سفرم را پر کرده است٬ بیرون می آورد... یک لحظه وجودم پر ز خالی هاست٬ آن لحظه که صورتم را به خاک می مالم و سیرتم را به افلاک... بر گرد چندی سنگ می گردم٬ ابتدا و انتهای من دست خداست... و در پشت خاک پاک خلیل الله به رستگاری می شتابم... از مقام صفی الله هفت بار بین الجبلین را طی میکنم تا به منزلگاه جده رسم...  آنجا که کوتاهی آمال و تقصیر آرزوهاست... هفت بار دیگر باید گشت... بر گرد مولود گاه ولی الله... و باز هم حی علی خیر العمل به مانند پیش... این بار شانه ی راستم به سوی قبلگاه مسلمین است...بر رکن یمانی٬ درب مخصوص ام اباالحسنین٬ نامم را حک می کنم... در هجر ذبیح الله٬ در زیر ناودان طلایی رنگ٬ برای باریدن باران رحمت٬ هوای خود را قربانی می دهم ... در مستجار به گفتگویی دیگر با خدا می روم... در زیر باب الرحمه ایستاده ام... شاید اینجا بسته است... اما به یقین درب بیت العتیق باز است... من در پشت سیاه پرده ی سپیدم٬ خود را درون منزلگه معبود می بینم٬ اینجا ملتزم است٬ آنجا که تکثیر آرزوهاست...
از هر طرف فشاری بر من وارد است... جایگاه سنگین زیر پای سرباز را محکم گرفته ام... شاید تا بیعت با خدا چند لحظه فاصله است... چشمم به سیاهی می گراید... روحم به پرواز... یک لحظه به جای بیعت٬ بوسه بر یدالله میزنم... آری... باالاخره حجرالاسود را بوسیدم...
 

+ خط خطي شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:46 بدست امیــــــــر مهــــــــدی |